نفس نفس

علی on فروردین ۱۵م, ۱۳۸۹

بعضی نگاه ها را خیلی دوست دارم، بعضی چشم ها را؛ وقتی داری با جمعی خداحافظی می کنی و می روی، چشم هایت در چشم هایی درگیر می شود و .. با هم خداحافظی نمی کنید، می رود با چند نفر دیگر خداحافظی کند تا بعد بیاید پیش شما، می خواهد خداحافظی را عقب تر [...]

Continue reading about نگاه نیامدن

علی on فروردین ۱۳م, ۱۳۸۹

سال نو، نوروز، رسیدن بهار، و نو شدن زندگی ها مون مبارک نوروز امسال را هم جهادی بودیم، اردوی جهادی؛ خوش گذشت، مثل همیشه فکر می کنم امسال سال خوبیست، از پارسالش معلوم است، ولی؛ امسال دارم خیلی عوض می شوم، عجیب، از همین الان معلوم است، امیدوارم که انتهای سال جدید، اگر به خودم [...]

Continue reading about عید مبارک

علی on اسفند ۲۸م, ۱۳۸۸

Continue reading about مان مهر

علی on اسفند ۹م, ۱۳۸۸

این آهنگ یکی از آهنگ های مورد علاقه بچگی های خیلی هامون بوده، هنوز هم قشنگه فقط نمی دونم یهو امیر کریمی چی شد!   توحید: مثل یخ بستن یک موج مثل طوفان شدن باد لحظه پریدن از خواب در سکوتی مثل فریاد حس قطره بودن ما در کنار کهکشانها حس خالی شدن از حجم [...]

Continue reading about مثل یخ بستن یک موج

علی on اسفند ۸م, ۱۳۸۸

خیلی در و تخته ها باید با هم جور بشود تا فال امشب “این“ در بیاید؛ شاید امروز باید یک روز خاص باشد، شاید باید امروز یک روز خوب باشد، شاید امروز باید یک نفر را ببینی، شاید باید امروز طعم دیدنی جدید را امتحان کنی، شاید باید امروز را رها کنی، شاید*: طایر دولت [...]

Continue reading about فال امشب

علی on اسفند ۵م, ۱۳۸۸

مرغ بر بالا و زیر آن سایه‌اش می‌دود بر خاک پران مرغ‌وش ابلهی صیاد آن سایه شود می‌دود چندانک بی‌مایه شود بی‌خبر کان عکس آن مرغ هواست بی‌خبر که اصل آن سایه کجاست تیر اندازد به سوی سایه او ترکشش خالی شود از جست و جو ترکش عمرش تهی شد عمر رفت از دویدن در [...]

Continue reading about مرغ، ابله، سایه‌

علی on بهمن ۲۹م, ۱۳۸۸

 

Continue reading about کویر کیش

علی on دی ۹م, ۱۳۸۸

Image by Barbara Rich via Flickr به نام حضرت دوست کارنامه ی جالبی داشتم امروز، ۱۶۸۴۵ قدم راه رفتم. یک کارنامه ی بهتر هم داشتم که شامل یک بستنی ۴ قلمبه ای میوه ای مثلاً ایتالیایی، مقداری باقالی مخصوص دستفروش سر حبیب اله و یک هویج بستنی کاج به همراه همراهان بود، و من از [...]

Continue reading about رشد آگاهی ذهنی

علی on دی ۸م, ۱۳۸۸

آگاهی نکته ی مهمی در زندگی انسان است، شاید همین است که تفاوت انسان و حیوانات است، آگاهی از [...]. هر چیز که می خواهید جای [...]  بگذارید. الان هم وقت خوبیست برای آگاهی، میان رنگها و پرچم ها و دست ها و خون ها. وقتی است که باید آگاهی خود را زیاد کنیم، از [...]

Continue reading about آگاهی

علی on آذر ۲۴م, ۱۳۸۸

Image via Wikipedia من خیلی ها را می شناسم که همیشه سپرشون رو بالا نگه می دارن، انگار که همش آماده ی دفاع اند. با هم فرق هم دارند، بعضی سپرهای رنگهای مختلفشون رو بالا می گیرن، بعضی سپرهای چند ضلعی شون و بعضی هم سپرهای چوبی و آهنی شون رو. مثلا دو تا خواهر [...]

Continue reading about سپر بازی